نیمه شب جهنمی
ساعت از 4:30 صبح گذشته و من هنوز نخوابیدم...من دیروز رو کاملا سرپا بودم و اگه قرار باشه با این وضعیت امروز هم برم سرکار حتما از پا میفتم...
این تصمیم رو گرفتم...دو تا زاناکس خوردم و امروز رو به خودم استراحت میدم...نمیرم سرکار...به بهونه مریضی...امشب خیلی سخت گذشته تا الان...
الان تخت خواب بدترین جای دنیاست واسم...تا میرم توش بی قراری شروع میشه...هیچ کس نمیفهمه بی قراری یعنی چی...مگه اینکه تجربه کرده باشدش ، که امیدوارم هیچ کس تجربه اش نکنه...
منتظر اثر قرصام تا برم تو تخت و بخوابم...البته اگه بشه اسمش رو خواب گذاشت...
سردمه...
امیدوارم لااقل 5 صبح بتونم بخوابم...